الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
534
حياة الإمام زين العابدين ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام سجاد ع ) ( فارسي )
جستجوى شيعيان امام امير المؤمنين عليه السلام پرداخت و او را از مقام و منزلتى كه رشيد در نزد اهل بيت عليهم السلام داشت باخبر ساختند ، دستور داد تا او را دستگير كنند ، رشيد را گرفتند و تحت نظر مأموران نزد ابن زياد طاغوت آوردند ، همين كه در حضور وى ايستاد ، طاغوت آكنده از خشم فرياد زد : - « از على بيزارى بجوى . » - « بيزارى نمىجويم . » - « امام تو چگونه تو را خبر داده كه كشته خواهى شد ؟ » - « محبوبم على عليه السلام به من خبر داد كه تو به من تكليف خواهى كرد تا از او بيزارى جويم ، آنگاه دستها ، پاها و زبان مرا خواهى بريد . » طاغوت سخت خشمگين شد و در برابر جيرهخوارانش رو به رشيد كرد و گفت : « به خدا سوگند كه دروغ بودن سخن امام تو را دربارهء تو ثابت مىكنم . » و دستور داد تا او را به همان شاخهء درختى ببندند - كه امام فرموده بود ؛ او را به چوبهء آن درخت خواهند آويخت - و دستها و پاهاى او را ببرند اما زبانش را باقى گذارند ، دختر رشيد با عجله خودش را رساند و اعضاى بريدهء بدن پدرش را برداشت تا با پيكر مقدسش در خاك دفن كند و به پدرش گفت : « پدر جان با اين درد و المى كه به تو رسيده چگونه هستى ؟ » رشيد در پاسخ دخترش فرمود : من احساس درد نمىكنم مگر به قدر آن كسى كه در ميان ازدحام مردم باشد و فشارى ببيند ! تودهء مردم در پيرامون او جمع شدند و به او مىنگريستند در حالى كه از بدنش خون جارى بود و او خطاب به حاضران مىفرمود : « دوات و كاغذى بياوريد تا خبر دهم شما را به آنچه مولايم خبر داده است كه بعد از اين تا قيامت واقع خواهد شد » و شروع كرد به سخن گفتن همانند كسى كه بر فراز منبرى قرار گرفته باشد از آنچه از ظلم و جور در روزگار حكومت اموى بر آنها خواهد گذشت خبر مىداد ، جريان را فورا به اطلاع ابن زياد رساندند